مردم اینجا چقدر مهربانند
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند، دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری.. دیدند هوا گرم شده پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند حسابم را رسیدند. خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز...
روزگار جالبی است، مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان میزاید!
افلاطون...ما را در سایت افلاطون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 176